یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

بیانیه مهندس میرحسین موسوی به مناسبت ۱۶ آذر


بسم الله الرحمن الرحیم
عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک می‌گویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمان‌های صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت می‌کنم. در این عید شیعیان برای هم برکت و بهروزی آرزو می‌کنند و از یکدیگر تحفه‌هایی را می‌طلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحران‌زده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفه‌ای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمی‌آید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگ‌تر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیت‌هایی سترگ‌تر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود می‌آورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه می‌تواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوری‌ها را کنار بگذاریم.
روز دانشجو در پیش است. در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریک‌ترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر می‌رسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم می‌کرد روح مردم و خواسته‌های تاریخی‌شان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یک‌باره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند.
جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی ‌گزارش‌هایی از شکل‌گیری جریان‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد می‌کردند می‌توانست و می‌تواند برای عبور کم‌هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره‌ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذی‌قیمت را می‌شکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.
چه تلخ است اگر پس از این همه عبرت‌های دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده ‌‌شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام می‌شود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌ می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند.
البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی می‌دید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در توانایی‌هایش موثر است. در آن زمان گرایش‌های بسیاری میان دانشجویان به چشم می‌خورد. اگر انجمن‌های اسلامی از همه قوی‌تر بودند به خاطر آن بود که از واقعیت‌‌های اجتماعی بیشتر نمایندگی می‌کردند.
بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیت‌های اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.
جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.
در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.
بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.
ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه‌های آن. نشانه‌هایش را باز می‌گوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه می‌رسد و حیات ما را دیگرگون می‌کند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد می‌کند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.
نشانه‌های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار می‌رود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمی‌شود. تنها و تنها حکمت و واقع‌بینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.
به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزندش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟
به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند.
به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.
و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزش‌های وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه‌های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار می‌گرفتند متعجب می‌شدیم؟ انگاری احتمال هم نمی‌دادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی‌باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل‌ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه می‌گشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد این‌گونه واکنش‌ نشان می‌دهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چند ماه گذشته ملت‌ها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسین‌ها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه‌های عظمت را تجربه می‌کند.
در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرح‌های عمرانی نیمه‌کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست‌خورده‌مان را با امدادهای رسانه‌ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجال‌ها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا می‌پرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.
دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.
از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.
مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.
برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی می‌گوییم و شنیده نمی‌شود. اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.
اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه‌ها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه می‌دهند. از دیدگاهی که این همراه شما می‌نگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.
میر حسین موسوی
۱۳۸۸/۰۹/۱۵
به نقل از تارنمايه كلمه

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

چيدمان هنر يا تخصص




آيا در فروشگاه شما هر كالايي سر جاي خودش است؟
آيا اتفاق افتاده كه مشترياني به شما مراجعه كنند و سوال كنند فلان كالا كجاست؟
بهتر بگويم آيا مشتريان شما به راحتي اقلام  را در فروشگاه  پيدا ميكنند ؟
آيا پس از هر بار خريد از شركتهاي پخش براي قرار دادن اجناس در ويترينها و قفسه ها به مشكلاتي از قبيل كمبود جا، جابجايي كالا و خريد مازاد... بر مي‌خوريد؟
 شده مشترياني بجاي كالاي مورد نظرشان فقط به اين دليل كه  كالاي مورد نظر را در بين قفسه ها پيدا نكرده‌اند مجبور شوند كالاي مشابهي را خريد كنند و يا از خريد منصرف شده‌اند، در صورتي كه آن كالا در فروشگاه موجود بوده؟
در فروشگاه شما چند نفر از همكارانتان حقوق ميگرند صرفا به اين دليل كه راهنمايي هايي را به مشتريانتان ارائه دهند؟
و آيا علي رغم حضور اين همكاران باز مشتريان در پيدا كردن اقلام و كالاها مشكل دارند؟
آيا اين مشكلات شما را كلافه كرده و براي حل آن از لذت استراحت عصر يك روز تعطيل و يا فروش يك روز كاري خود گذشته ايد؟
اگر در فروشگاه شما از مشكلاتي كه ذكر شد خبري نيست به خودتان آفرين بگوييد و حتما به همكارانتان پاداش بدهيد، اما واقعيت اينست كه در بيش از 80% فروشگاهها پس از گذشت چند ماه از شروع فعاليت به دلايلي مشكلات بالا كم كم بوجود مي‌آيند. مشكلاتي از قبيل: كمبود نيرو، بي حوصلگي كاركنان، شلوغي فروشگاه و عدم حضور فرد متخصص دربين كاركنان.
چه بايد كرد؟                                                                                                   چيدمان صحيح و متناسب با نياز مشتريان راه حل اين مشكلات است، اكثر كاركنان فروشگاهها به چيدمان اجناس به ديد يك سرگرمي براي گذشت زمان و احيانا فرار از كارهاي سنگين تر نگاه مي‌كنند اما در حقيقت نحوه چيدمان يك هنر است!

در جستارهاي بعدي بيشتر به اين مسئله خواهيم پرداخت

سه‌شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

صادق هدايت

زندگي‌نامه صادق هدايت به نقل از سايت رسمي دفتر هدايت:
صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
***
و اما شرح حال صادق هدايت به قلم خودش كه براي درج در فرهنگ دهخدا نگاشته بود:
من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

لينك منبع:
http://www.sadeghhedayat.com/article.aspx?id=4

دوشنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۹

وسعت تقلب همه را غافلگیر کرد

سخنان موسوی در جمع اساتید دانشگاه
در روز 6 تیر ماه جاری تعدادی از اساتید دانشگاه های تهران در دیداری با میرحسین موسوی به طرح سوالات خود در مورد وقایع مربوط به انتخابات و خط مشی این کاندیدا در مواجهه با شرایط موجود پرداختند. قسمتی از اظهارات ضبط شده میرحسین موسوی در این دیدار بر روی "یوتیوب" قرار داده شده که نظر به اهمیت، متن پیاده شده آن در زیر می آید.
معرفی لباس شخصی ها در سایت ها روش موثری است
یک سوال در مورد لباس شخصی ها مطرح شده است...اصلا حضور لباس شخصی ها جنبه غیر قانونی دارد. من در این مورد یک متن حقوقی نوشتم و به این مسئله اعتراض کردم، که موجب واکنش رئیس پلیس و دستگاه های دیگر شد که نشان دهنده حساسیت قضیه است. به نظر من این اعتراض جنبه حقوقی و قانونی دارد و رسیدگی به آن باید ادامه داشته باشد. این می تواند زمینه را تنگ بکند برای اینکه بتوانند از این نیروها استفاده بکنند. چون کسانی که قوه قهریه علیه مردم بکار می برند از نظر قانونی باید با لباس مشخص و آرم مشخص باشند و همه نمی توانند این کار را انجام دهند. خود مردم هم واکنش قوی و محکم نسبت به این قضیه دارند و باید از این مسئله استفاده کرد. بعضی از دوستان اشاره داشتند که این افراد در سایت ها معرفی و شناسایی می شوند. این قضیه را دست کم نگیریم؛ روش موثری است و باید آن را ادامه دهیم و این امر کمی کنترل کننده است. بعد اعتراض قانونی و حقوقی و اعتراض سیاسی هم نسبت به این قضیه باید ادامه پیدا کند و فشار روی این مسئله بیشتر شود. ما پلیس و نیروی انتظامی داریم اگر خلافی صورت میگیرد انها باید بیایند و دخالت کنند ومسئله لباس شخصی ها باید از کشور برود.

فکر نمی کردم رهبری این قدر به رییس جمهور علاقه دارند!
سوال بعدی که مطرح شده این است که چگونه بدون تشکل (وارد صحنه) شدید؟ من یک بر آوردی داشتم - هنوز هم فکر نمی کنم اشتباه کرده باشم - که این را (تصمیم به ورود به صحنه را) دیر مطرح کردم. اگر این را یک سال پیش مطرح کرده بودم اصلا کار به انتخابات نمی رسید! یعنی نمی گذاشتند که به انتخابات برسد. من می خواستم حتی دیرتر از 15 اسفند مطرح کنم که فرصت یک مقدار کار داشته باشم تا دوستان حواسشان جمع شود ویک کمی جلو برویم. حالا این را 15 اسفند مطرح کردم ولی با زبان بی زبانی به همه می گفتم که من این را نمی توانم (زود) مطرح کنم چون جوسازی می شود و این مسئله در وضعیت فعلی ثابت شد که من واقع بین بودم. یقینا من اگر در ماه مهر و آبان شرکتم در انتخابات را مطرح کرده بودم به عید نمی رسید.
در هر حال تصور بنده از وسعت تقلب تا این حد نبود و نوع کاری که شد نه تنها بنده بلکه همه را غافلگیر کرد و گسترده تر از اطلاعاتی که به ما می رسید و گفتگوهایی که با دوستان داشتیم بود و باز من فکر نمی کردم که مقام معظم رهبری اینقدر به رئیس جمهور علاقه دارد و شاید اگر این از اول گفته می شد من یک فکر دیگری می کردم! در انتخابات مشکل دیگری هم پیدا شد و ان خود مقدمه انتخابات است که فوق العاده مهم است واعتراض به آن جنبه قانونی دارد. یعنی مواردی نقض شده که اگر انتخابات هم درست انجام می شد همان تخلفات در مقدمات انتخابات را باطل می کرد مثل کسی که بدون وضو به نماز می ایستد و در واقع نمازش باطل است. تمام این مقدماتی که صورت گرفته غیر حقوقی و خلاف قانون بوده است از جمله پول پخش کردنها و دروغ پراکنی ها و موارد مختلفی که صورت گرفته و توزیع یارانه نفت و ....
در روند انتخابات هم، در مقدمات و در آستانه انتخابات اتفاقاتی افتاد که هر کدامش می توانست ما را فلج بکند؛ از جمله تعطیلی اس ام اس ها. ما تمام شبکه اطلاع رسانی را بر این اساس تنظیم کرده بودیم و به ما اطمینان داده بودند که این از بین نمی رود و بر این اساس قرار بود یک کار وسیعی صورت بگیرد، یک ساختمان و جمعی از متخصصین با رایانه ها در نظر گرفته شود (برای نظارت بر وضعیت) اما همه اینها با تعطیلی اس ام اس از بین رفت. ما به این قضیه اعتراض کردیم و در همان ابتدا دو گروه از سوی دو کانال به مخابرات رجوع کردند اما هم بدنه و هم مقامات رسمی شان گفتند که ما این کار را نکردیم و به دستور ما نبوده است. واین خودش اخلال کننده در کارها و برنامه های ما بود، به علاوه مواردی دیگر.


ادامه راه تا سال های آینده...
یکی از دوستان سوال کرده که ادامه راه تا کجاست؟ قطعا ادامه راه، هم این مقطع کوتاه را در بر می گیرد و هم ماهها و حتی سالهای آینده را در بر می گیرد. آن چیزی که در کشور اتفاق افتاده را باید دقیق فهم کرد و باید آن را ارزیابی بکنیم و بر این اساس موقعیت جدید را بسنجیم و روندها را پیش بینی بکنیم و بر اساس ان برنامه هایی را ارائه بدهیم و این از مسائلی است که می تواند یک جلسه را به خود اختصاص دهد. در همین جمع یا در جمع جامعه شناسان یا دوستانی که در رشته علوم سیاسی هستند می توانیم به ان بپردازیم و در اتاق های فکر هم می شود به این مسائل پرداخت تا راه حل های کوتاه مدت و دراز مدت ارائه داده شود.
آن چیزی که بسیار مهم است این است که نیروهایی که به این جریان علاقه مند هستند و خودشان در انتخابات شرکت کرده اند طیف های فکری متعددی را در بر می گیرند. یک عده اعتقاد دارند که اعتراضات خیابانی باید هر چه زودتر جمع شود و ما باید به یک فاز دیگر منتقل شویم. عده ای دیگر مدافع اعتراضات خیابانی هستند و می گویند این مسئله باید ادامه پیدا کند. بعضی ها تند و بعضی ها کند هستند. این بحث و گفتگو ها در حالت جمعی باید ادامه پیدا کند تا به جمع بندی و به یک نتیجه برسیم.
الان ما اقتضایی عمل میکنیم، بعضی مسائل است که ما (در زمینه آنها) به دنبال مردم می دویم. یعنی خیلی از اتفاقاتی که بعد از انتخابات افتاد به هیچ وجه زاده یک نوع تدبیر مرکزی و دستوری نبود. خود راهپیمایی عظیمی که روز یکشنبه (24 خرداد) اتفاق افتاد و تصور می شد که عده کمی حضور پیدا کنند (از جمله آنها بود). خود بنده در آنجا در ستاد حضور پیدا کرده بودم و (فکر کردم) ممکن است این خشونتی که علیه مردم می شود شاید با حضور من کمتر شود و یا شاید من را هم کتک بزنند و دل مردم بیشتر خون نشود. ما با این دید رفتیم و حضور مردم بیشتر از آن چیزی بود که ما تصور می کردیم. یا مثلا جمع شدن مردم در میدان توپخانه قطعا با یک برنامه مرکزی و یا یک ستاد مرکزی صورت نگرفت و هنوز هم این کار ها ادامه دارد.
حتی من در یکی از اطلا عیه ها آورده ام که رنگ سبز انتخابات از خود مردم به سوی ما آمد نه اینکه اندیشمندان ما فکر بکنند و این را کار بکنند و جا بیاندازند. در واقع در یکی از مسافرت ها یک جوان نوزده ساله پیشنهادش را داد و یک شال سبز به گردن ما انداخت و ما هم از نظر هنر زیبا شناسانه فکر کردیم این مسئله می تواند بگیرد. و بدین ترتیب رنگ سبز تبدیل به یک نمادی شد که توانست عده زیادی را در سطح ملی به دور خودش جمع بکند و تبدیل به یک به یک پرچم شود. به دلیل غنای این رنگ در تاریخ فرهنگی ما که این رنگ را به بیت علی (ع) نسبت می دهیم و یک جنبه مذهبی دارد و مردم یک حس خوش و زیبایی به آن دارند و بخشی از رنگ پرچم ما و همین طور طبیعت است. خداوند متعال هم خیلی کمک کرد و همان قرعه ای که به رنگ سبز به نام ما در آمد خیلی اثر داشت و این چیزی است که از درون صفوف مردم در آمد. من می خواهم بگویم که هر زمان نیازمند بهره مندی هاو گرایش ها ی مردم هستیم. البته نمی خواهم بگویم که همه اش دنبال این مسئله برویم و برنامه نداشته باشیم...
لينك منبع: